محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

109

عرفان الحق ( فارسى )

اى درويش آنكه مرد نبرد است بايد در ميدان معارف آيد و آنكه همخوى زنان ، يعنى پهلوان زبان ، بهتر كه رخ ننمايد . در اين مصاف شير ناف گذارد و عرفان‌باف بجز زبان لاف و رجزخوانى به گزاف چيزى ندارد . از آن شير را شجاع گويند كه هنرپيشه است نه رجزخوان بيشه . همتش رفيع است و نظرش وسيع . چون گرسنه شود به شكار رود و چون سير شد بگذارد و باقىمانده را از هيچ جانورى دريغ ندارد . گاو ضد اوست تا هست مىخورد و لا يشعر مىچرد . چون ديگر چيزى نيابد به كنارى بخوابد نه غيرت دارد نه همت ، نه چيزى از او مىماند نه تحصيل چيزى مىتواند . در خوردن مناعت دارد و در رفتن قناعت . آدمى كه نه جود دارد نه هنر ، پست‌تر از گاو است و كمتر از خر . و شجيع در حرب شناخته شود نه به زبان چرب . جانباز باشد و دلنواز ، نه خودساز و رفيق گداز . خود را پيش قدم همراهان كند نه ياران را سپر بلاى خود . از انبوهى خصم مضطرب نشود و دلش از جا نرود . حق منظور باشد نه به زور خود مغرور . غرور از شومى است و نتيجه‌اش محرومى . وقور باشد نه سبك و عقور . جلافت مخافت آرد وصولت و صلابت بجا نگذارد . و ديگر اگر هنرى از ياران بظهور رسد بر خود نبندد و حق او را ضايع نپسندد . اى درويش ، شرافت هر علمى بموضوع و غايت اوست . موضوع علم تصوف را تصور كن كه چيست و عالم اين علم كيست . كلمات مرا عزيز و مغتنم شمار كه در اين مختصر كتاب تمام اسرار و آداب جمع است و نكته‌اى فروگذار نشده . آنكه گويد نيست تحقيقى و تعميقى بلند ، مرده‌پسند است يا خيالش باغراض بند . روى كلامم با اهل تصوفست نه با صاحبان تكلف ، كه قبولشان على العمياست و نكولشان بغرض و هوا . نه